تبليغاتX
برف دوست داشتنی

برف دوست داشتنی

وزیدن باد بوی خوش پاییز را می آورد و صدای خش خش برگها ما را باز به رویاهایمان باز میگرداند.

محکمتر به روی برگهای خشک شده راه میروم تا باز هم بتوانم حضور رنگینت را احساس کنم.

این فصل را دوست میدارم به دان دلیل که همیشه برایم یاد آور توست...
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 9:20  توسط مونا  

 

هوا حسابی باحال شده. از اون هوا های که همش دوست داری با دوست توش باشی . بشینی روی یک نیمکت کهنه چوبی که مثل دوستیمون کهنه و زیباست و با هم حرف بزنیم از همه چیز از خدا و از زندگی و امید و بعدش تمام زییباییها رو بهتر میتونیم ببینیم.

با خوندن این مطالب باز هم همچنان باید امیدوار باشیم که هر کدوم از ما بتونیم قدمی در راه بهتر شدن دنیا و همدیگر ور داریم.

 جزئيات سنگسارهاي مشهد از زبان آسيه اميني و منتظران سنگهاي مرگبار

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 15:42  توسط مونا   | 

۱.این چند روزه حسابی سرم شلوغ بود. آخه یک هاپوی خوشگل گرفتم. اسمش مایا است. خلاصه که حسابی وقتمو گرفته.هر روز باید ببرمش بیرون براش غذا درست کنم .کارایی که هیچوقت نمیکردمو دارم بخاطر این خانم خانوما میکنم.فعلا چند تا لینک باحال..

۲. خیلی مطلب جالبی است. حتما بخوانید تا خیلی چیزا دستگیرتان بشه .البته امیدوارمراجبع خانم کیدمن شدن

۳. باورش سخته ولی حقیقت حاضر همینه مشهورترین مجری تلویزیون ...

۴. با تمامی این حرفها این کاریه که من دوسش دارمزندگی کاری زنان روزنامه نگار در ایران

۵. اینم که بخوانید و حال کنیدگفت و گوی رامین جهانبگلو با دلایی لاما

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 16:15  توسط مونا   | 

سنگ نزنيد گوش کنيد! کاشکی ما آدما میتونستیم یک کم فقط یک کم دیگرانو درک کنیم.شرایط و زندگی اونها رو که چرا مجبور به انجام خطایی میشن.
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 0:9  توسط مونا  

قدمی کوچک برای هدفی بزرگ شما هم همرا ما باشید
+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 23:30  توسط مونا  

وای چقدر حال کردم از حرفای گنجی عزیز. چی میشد همه میتونستن به این روشنی فکر کنن.
+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 22:57  توسط مونا  

به خودت قول بده:

انقدر قوی باشی که نگذاری هيچ چيز ارامش خاطرت را بهم بزند.

با هر کس روبرو ميشوی راجبع خوبی و خوشبختی صحبت کن.

به همه دوستانت احساسی بده که حس کنند در وجودشان چيز ارزشمندی دارند.

به جنبههای مثبت زندگی نگاه کن.

راجبع به بهترينها فکر کن و برای بهترينها تلاش کن.

از اشتباهات گذشته درس بگیر برای اينده.

انقدر اصيل و ازاده باش که عصبانی نشوی.

انقدر قوی باش که از هيچ چيز نترسی.

و در اخر هميشه انقدر خوشهال باش تا به غم و غصه مجال خودنمايی ندهی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 23:21  توسط مونا   | 

هوا حسابی تاریک شده بود و من مجبور بودم یک راهی رو که ماشین رو نیست تا خانه پیاده برم. کوچه هم جای شما خالی  حسابی خلوت و تاریک شده بود.منم از ترس تمام راهو تقریبا داشتم میدویدم و جزء صدا ضربان قلبم چیزی نمیشنیدم. تا اینکه حس کردم یکی پشتمه . با اینکه آدم نترسی هستم ولی یک لحظه صفحه حوادث روزنامه ها آمد جلوی چشمم.هی به خودم آرامش میدادم که نباید بترسی اصلا چیزی نیست و از این حرفا که خداییش هم خیلی کمک میکنه.خلاصه یک لحظه چشممو به اون طرف پیچوندم و دیدم بابا اونی که فکر میکردی الان میاد و میخوردت یک آقا پسر جوان و خوش تیپه که اصلا سرش تو کار خودشه.........منو میگی حسابی خوشحال شدم ویک نفس راحت کشیدم که یک بادیگارد به این خوبی قراره منو همراهی کنه......

 

نتیجه گیری های اخلاقی و غیر اخلاقی:

یک پسر جوان وخوشگل که بادیگارد آدم بشه خیلی خوبه.

 انقدر ترسو نباش بجاش برو یک کم حرکات رزمی یاد بگیر.

 هر کاریمون کنن بازم هممون ظا هر بین هستیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 23:5  توسط مونا   | 

حمایت