دیروز محبوبه عزیزم را در دفتر مجله دیدم. از خاطراتش برامون گفت. خاطراتی که صحنه سازیش با کمک فیلم های هالیوودی زیاد سخت نبود. محبوبه وناهید روزای خیلی سختیو گذروندند.
نوشته پایین رو زمانی که محبوب زندان بود نوشتم که نشد زودتر بزارمش جایی.
دلتنگ محبوبه عزیزم
زمانی که وارد کار در جامع مدنی شدم، نمی دانستم که تقدیر چه انسانهای بزرگی را در برابرم قرار خواهد داد. انسانهایی همانند محبوبه. افرادی که زندگی خود را وقف رسیدن به آرمانی سخت و زیبا کرده اند: برابری و انسانیت، کلما تی که در روزگار ما هر روز کم رنگ تر می شوند.
زمانی که درکنارش هستم او را همیشه همانند عاشقی خستگی ناپذیر می بینم که با چه انگیزه و پشتکار قوی کار می کند. فردی که مشکلات دیگران برایش می شود مشکل خودش و راحتی خود را در راحتی و آسایش آنان می بیند. فکر نمی کنم کسی هرگز صورت محبوبه، در حال کار پشت میز کامپیوتر در کنشگران را از یاد ببرد. با اخمی در صورت با تمام وجود آنچه را که می خواند یا می نوشت را می شد از لا به لای اجزای صورتش حس کرد. اعضای (NGO) های زنان ، کودکان وبیماران ایدزی می دانند که من چه می گویم. محبوبه هرگز آنها را حتی پس از یک بار ملاقات فراموش نمی کرد و در حالی که آنها عضوی از خانواده بزرگش می شدند، با تمام تلاشش سعی در معرفی مشکلاتشان به جامعه می کرد.
وقتی برای اولین بار با هم به نقاط جنوبی شهر برای دیدن (NGO) های کودکان می رفتیم برایم از بچه های هفت ساله ایی که به جای تحصیل سنگین ترین کارها را انجام می دهند و فقط به خاطر نداشتن تابعیت از حق تحصیل و بهداشت تا سن 18 سالگی محروم هستند می گفت. کودکانی که جرم شان داشتن مادران ایرانی و پدران افغانی یا عراقی است. محبوبه تنها به عنوان خبرنگار در میان آنها ظاهر نمی شد. او تمامی تلاش خود را برای بهتر شدن شرایط NGO های آنان انجام می داد. در جلسات آنها که برای تنظیم خبر آنجا بودیم، محبوبه همانند یک عضو از آنها می شد و کلی ایده های خوب برای بهتر کار کردن در زمینه اجتماعی شان برای آنها می گفت. بعد از چند هفته می دیدم که یک چهره آشنا به کلاس های آموزش کامپیوتر کنشگران می آمد تا بتواند با ارتقا دادن دانش خود به مرکزی که در آنجا مشغول به کاراست خدمت بهتری آنجام دهد.
در آذر ماه که باهم در تجمع انجمن پرسپولیس در پارک دانشجو شرکت کردیم، تا آنها با مردم کوچه و خیابان راجع به اعتیاد و بیماری ایدز صحبت کنند. محبوبه آنجا هم همانند اعضا انجمن پرسپولس بود. به یک زن رهگذر که دورتر ایستاده بود جزوه اطلاعاتی داد. زن گفت من سواد ندارم و در خانواده ام فرد معتادی زندگی می کند. محبوبه برایش از تمامی آنچه را که باید یک زن در مورد خود و مرد معتادش بداند گفت. زن در حالی که داشت از او تشکر می کرد شماره تلفن محبوبه را گرفت و گفت که تا بحال در مورد ایدز و خطرات آن چیزی نشنیده بود. آن زمان محبوبه رو به من کرد و گفت "هیچ وقت خودم را فقط یک خبرنگار ندیدم. من یک فعال اجتماعی هم هستم وبرایم مهم است، زمانی که به اینجا می آیم فقط به گزارشم فکر نکنم و ببینم توان انجام چه کار دیگری را دارم."
وقتی برای گزارشی به بم سفر کرد، با چشمانی اشک بار برگشت. گفت و نوشت از این که بعد از گذشت چند سال هم چنان افرادی هستند که در کانکس ها زندگی می کنند و توان مالی بسیار کمی دارند. محبوبه آنچه را که می توانست با تشکیل کارگاه روزنامه نگاری برایشان انجام داد تا بتوانند دردهای ناگفته شان را بهتر با دیگران تقسیم کنند و امیدوار باشند که هنوز کسانی هستند که صدای خسته آنها را بشنوند. کودکانی که به سختی می توانستند خاطرات زلزله را در یاد خود کم رنگ کنند.
شاید این تعریف کمی اغراق آمیز به نظر رسد، نمی دانم، اما از صمیم دل این چنین فکر می کنم که محبوبه، ناهید و امثال او نمونه انسانهای فراموش شده عصر ما هستند. انسانهایی که هنوز معنی آدمیت را از یاد نبرده و می دانند که دست به چه حرکت زیبا و سختی زده اند. افرادی که آسایش خود وخانواده هایشان را فراموش کرده اند و آن را در لبخند کودکان و زنان رنج کشیده این مرز وبوم می بینند.
اینم عکس های دوستان عزیزمان