تبليغاتX
برف دوست داشتنی

برف دوست داشتنی

 

روز جهانی مقابله با بیابان زایی است. برای اهمیت دادن به این روز می توانیم به وبلاگ محمد درویش در پرشین بلاگ رای دهیم.

مهاربیابان زایی و حفظ تالاب ها را حتما بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 9:42  توسط مونا  

 

لذت بسیاری دارد که با عشق به کارت زندگی کنی و رها باشی درونش...

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 21:25  توسط مونا  

سر خیابان معلم تایلوی بزرگ سیاه رنگی است با نوشته رویش که اگر فاطمه مرد بود جایگاه رسول الله را داشت. با یک ترفندی که خودت هم نفهمی بوسیله دین می خوان بهت ثابت کنند که تو نصف یک مردی. کی قراره اینا بفهمند که ما همه انسانیم فراتر از جنسیتهایمان.

اگر نوع نگاه ها را تغییر بدهیم مسلما دنیا را همان گونه که است خواهیم دید.

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 21:14  توسط مونا   | 

 

خوشم می یاد که زندگیم در جریانه و هر ازچند گاهی اتفاق های خاصی توش می افته. حالا چه خوب یا چه بد. فرقی نمی کنه. مهم اینه که تکراری نیست و  خودم رو در مقابل رویدادهای زندگیم پرتوان تر از قبل می بینم. این خودش کلی حس خوب به آدم می ده.

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 22:28  توسط مونا  

 

پسر صداشو هر لحظه می بره بالاتر و داد می زنه اما مادربجاش  به پسرش می گوید چایی می خوری ولی هیچ جوابی نمی شنود.

پسر با صدای بلندش می گوید حرف بی خودی نزن بنده خدا...

 مادر می گوید ارام حرف بزن و پسر می گوید مدل حرف زدنم همین است و ارام نمی تونم حرف بزنم.

نمی دونم شاید ناراحتی مادر برای این است که من هم آن پشت نشسته ام و مثلا مشغول کتاب خواندن هستم.  بعضی وقتها جواب برای پیدا کردن سوالات خیلی سخت است و نمی توان کاری کرد. تلویزیون روشن می شود و صدایش می شود صدای زمینه صحنه. در ته چشمان مادرنوری نمی بینم. سعی می کنم نگاهم باهاش یکی نشه و به روی خودم نیارم که شاهد چه صحنه ای بودم.

خسته شده از تمامی این بازی های احمقانه و ندانستن جایگاه خود در آنجا. مادر فرزندش را نگاه می کند. چه می تواند بگوید هیچ...........

نگاه مادر با من یکی می شود. عصبانی است و نمی داند چه کار باید کند. دلم برایش می سوزد. بعد از این همه سال در چنین روزهایی به جای اینکه فرزندانش مرحمی باشند بر زخمهایش شده اند خنجری هایی بر قلبش که هر از چند گاهی فرود می آایند. پسر پس از هوار زدن های بی جایش می رود و مادر بازهم تنها می شود....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 20:52  توسط مونا  

کلی وقتی این عکسو تو وبلاگ جادی دیدم حال کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 1:17  توسط مونا  

برای سومین همایش گردشگری امدم کرمان. تا اینجا که خیلی خوش نگذشت ....

 از قدیم می گفتن بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی. چند شب و روز رو با یک سری از آدمها می گذرونیم  و در این مدت کوتاه شناختهایی نسبت بهم پیدا می کنیم. متاسفانه نمی دونم چرا یک سری از به اصطلاح خبرنگاران همش خودشون رو دارن با دیگران مقایسه می کنند. دیشب در راه یکی از این آدمها جلوی یکی دیگه بهش توهین همراه با شوخی می کنه. اونم خیلی ناراحت شد از برخورد طرف مقابل..............

فکر می کنم اگه همه انرژی که صرف فضولی و تحقیر دیگران می کنند صرف خودشون کنند آدمهای موفق تری خواهند شد.

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 10:26  توسط مونا   | 

 

این روزا حسابی سرم شلوغه. هفته پیش رفتم رامسر برای سمینار توسعه سفر های ارزان قیمت و فردا هم باید برم کرمان...........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 9:23  توسط مونا  

حمایت