تبليغاتX
برف دوست داشتنی

برف دوست داشتنی

امیر  همچنان در ۲۰۹ است و ما مصمم تر از قبل راهمان را ادامه می دهیم. امیر عزیزمان امسال سالگردتولدت متفاوت برگزار شد. تفاوتی که تو در درون خود و ما از طریق دیگر حس کردیم. تولدت مبارک.........

 

۲. هر چند که تخریب پارک ملی خجیر متوقف شده است اما می توان با امضا این پتیشن اعتراض خودمان را نسبت به تخریب محیط زیست نشان دهیم.

۳. تجربه نسرین را از طرح ارتقای امنیت اجتماعی از دست ندهید. کمک غیر مستقیم و درستی که چه باید کنیم با این .....

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 23:26  توسط مونا   | 

 

خودم این گزارشم رو دوست داشتم چون فکر می کنم تا حد امکان تونست مشکلات محیط زیست دریاهای جنوب ایران را بازگو کند. مشکلاتی که همچنان برای هیچ کس مهم نیست.

پ.ن. بعد از مدتها رفتم تاتر خانواده تت با بازی فرهاد آییش و فرشته صدر عرفایی. بازی های قوی باعث می شه که دو ساعت رو بدون حس خستگی در روی صندلی های تالار چهار سو  بگذرونی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 11:32  توسط مونا   | 

این روزها کتاب "تنها عشق حقیقت دارد" را از "برایان ال وایس" می خوانم. تا اینجاش بیشتر شبیه کتاب "سفر روح" است. جالبیه قضیه اینه که هر وقت احتیاج دارم کلمات بوسیله های گوناگون برایم فرستاده می شه. چندتا جمله ازسخنان انسان های معروف در ابتدای فصول کتاب:

باور من به نظریه تولد دوباره چنان است که زنده ام به این امید که اگر نه در این زندگی در زندگی دیگری بتوانم تمامی بشریت را در آغوش دوستی بفشارم.       گاندی

چه جالب خواهد بود اگر داستان تجربیات زندگی فعلی مردی را بنویسند که در زندگی گذشته خودکشی کرده است. اینکه چگونه در مقابل هر ضرورتی که بیشتر رخ نموده بود مرتکب لغزش و اشتباه می شود تا این که بفهمد باید آن ضرورت ها را برآورده سازد........اعمال ما در زندگی گذشته مسیر زندگی فعلی ما را تعیین می کند.           تولستوی

روح انسان آب را می ماند از آسمان فرود می آید و به آسمان بر می بالد و آنگاه دوباره به زمین باز می گردد یک تناوب ابدی.       گوته

آنگونه که زندگیم را زیسته ام غالبا به نظرم داستانی رسیده بود که نه آغزی داشته و نه پایانی. همواره احساس کرده ام تکه ای از روایتی تاریخی بوده ام نوشته ای که متن های قبل و بعد آن وجود ندارد. کاملا قادر بودهام تصور کنم که در قرون گذشته زیسته باشم و در آن هنگام با پرسش هایی مواجه بوده باشم که پاسخی برایشان نداشته ام و این که باید دوباره متولد می شدم زیرا هنوز ماموریتی را که به عهده داشتم به انجام نرسانده بودم. کارل یونگ

دکترین من این است چنان زندگی کن که مایل باشی دوباره به زندگی بازگردی. این وظیفه توست چون به هر حال دوباره خواهی زیست.            نیچه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 8:38  توسط مونا   | 

 

امروز ۱۸ تیر بود و بازهم دانشجویان تحکیم وحدت دستگیر و زندانی شدند و بازهم نامه های محرمانه که نباید این خبر را منعکس کنید..............به ساختمان دفتر  ادوار تحکیم حمله و بچه ها را با خود بردند: بهاره هدایت عبدالله مومنی، بهرام فیاضی، مرتضی اصلاحچی، حبیب حاج حیدری، عزت الله قلندری و مجتبی بیات. به شاهدان در صحنه می گفتند داریم معتادان را جمع می کنیم. نمی دونم چطور هنوز اینقدر مردم رو احمق فرض می کنند که در هر تجمعی یک همچین دروغ های ابلهانه ایی می گویند.

......اما من همچنان امیدوارم در تمامی این روزهای سخت. چون می دانم که روزی نه چندان دور یا خیلی دور خواهد رسید که هیچ انسانی برای تفکر و اعتقادش زندان نباشد. هیچ انسانی به جرم دوست داشتن و همبستر شدن اعدام نشود.  هیچ کودکی به جرم کودک بودن مورد تجاوز و شکنجه قرار نکیرد. هیچ انسانی قاتل انسان دگر نباشد.. ......

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 22:21  توسط مونا  

 

کاشکی پیشم بودی تا کمی باز از آن قصه تکراری برایت می گفتم............و شونه هایت آرامگاهی برای لحظلات خستگیم می شد....

شاید اینم یک جور خودخواهیه که تو را برای این لحظات می خوام........

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 23:46  توسط مونا  

قسمت خوب

از اول این هفته در دوره آموزشی فشرده و خوبی که به همت سازمان راپمی برای روزنامه نگاران محیط زیست برگزار شده بود بودم. دوره خوبی که از حرف های دکتر محمدی و دیگر عزیران استفاده خوبی کردیم و فکر می کنم دوستانی که نیامدند  مباحث خوبی را از دست دادند. حالا دارم یک صفحه راجع به محیط زیست دریای جنوب می نویسم برای هفته آینده.

قسمت بد

تو روزنامه وقتی آرش امد و گفت هم میهن توقیف شده همه بچه ها شوکه شدند. همه می دونستیم این اتفاق می افته اما نه به این سرعت. سریع به مژگان و امیر حسین زنگ زدم. حالشون بد بود و من یاد پلمپ کنشگران عزیزمان افتادم. خیلی حس بدیه خیلی......... که با امید داری کار می کنی و بعد در یک لحظه همه چیز تمام می شه........

بازم طرح برخورد و به قول خودش امنیت اجتماعی شروع شده. برخورد با هر کسی که به جرم زندگی کردن در این جا مورد بازخواست قرار می گیره. یکی نیست بگه به شماها چه مربوط که ما چی می پوشیم و چه جوری راه می ریم. شماها یک فکر ی به حال خودتون کنید. شماهایی که سر تاپاتون عقده است و به هر رهگذر هر توهین و تحقیری را که بخواهید می کنید. تا کی می تونید هر روز این کار را انجام بدین. همنطور که رضا شاه نتونست چادر رو از سر زن ها بکشه پایین شما ها هم نمی تونید به زور سرشون کنید. من که خیلی وقته از این بهشت خیالی گذشتم و ترجیح می دم برم به جهنم خیالی تر. خیلی حس بدیه که جلوی تو یک قول بی شاخ و دم به دخترا و زنایی که خیلی معمولی هستند توهین می کند و تو هیچ کاری نمی تونی کنی.....  (قصد من توهین به همه نیست همیشه در هر جا انسانهای خوب و بد در کنار هم قرار می گیرند.)

و دلارام علی به جرم ناکرده به ۲ سال و ۱۰ ماه حبس و شلاق محکوم شد.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 8:19  توسط مونا   | 

این مطلب ابراهیم نبوی را پیشنهاد می کنم بخوانید.

اصلا فکرش را می کردید که در عرض چهار ساعت مملکت چنان برود هوا که از هیچ کس هیچ کاری برنیاید؟ کلی از دیروز دارم به این موضوع فکر می کنم که این انبار باروت آماده اشتعال، چقدر خطرناک است. در بررسی خبرهای مختلفی که به ما می گوید که در عرض 4 ساعت 13 پمپ بنزین آتش گرفته، 3 فروشگاه شهروند به غارت رفته، یک بانک مورد حمله قرار گرفته و موضوع بنزین به مهم ترین خبر کشور تبدیل شده و از امروز ترافیک تهران شدیدا خلوت شده است، گرفتن چند نتیجه گیری اخلاقی ضروری است.
اول: به نظر می رسد مردم عزیز ایران ما دست به اعتراض شان خوب است، منتهی به جای اینکه به دولتی که اقدام حساب نشده ای کرده اعتراض کنند، اموال خودشان را نابود می کنند و همدیگر را کتک می زنند.
دوم: مردم ایران می توانند براحتی بخاطر چیزی که اثری در زندگی شان ندارد، مثلا همین افزایش قیمت بنزین و سهمیه بندی آن که چندان هم زندگی مردم را زیر و رو نمی کند، یا مثلا حرکت سریع تر در خیابان و جاده و یا رفتار حساب نشده مالی، زندان بروند و کتک بخورند و حتی کشته شوند، ولی برای چیزهایی که اثر مهمی در زندگی شان دارد، حاضر نیستند هزینه بپردازند. در حقیقت من فکر می کنم مردم ایران هزینه را وقتی می پردازند که به زور از آنها گرفته شود.
سوم: اصولا در ایران کسانی که اعتراض می کنند با کسانی که فکر می کنند دارند اعتراض می کنند فرق اساسی دارند، معمولا کسانی که فکر می کنند دارند اعتراض می کنند، کار خاصی نمی کنند، فقط در مورد اعتراض حرف می زنند یا فکر می کنند، اما کسانی که اعتراض می کنند در مورد اعتراضی که می کنند فکر نمی کنند، یک دفعه به خودشان می آیند و می بینند اعتراض کرده اند.
چهارم: پلیس در ایران فقط برای مقابله با کسانی وارد عمل می شود که فکر می کنند و به فکر کردن آنها می گویند اقدام علیه امنیت ملی، اما علیه کسانی که واقعا اقدام علیه امنیت ملی می کنند، کاری ندارند.
پنجم: دیروز گروهی از نمایندگان مجلس که خودشان با قید دو هزار فوریت طرح بنزین بازی را تصویب کردند، تصمیم داشتند با قید سه فوریت طرحی را که 150 میلیارد پول برای آن مصرف شده و بخاطر آن کلی کار انجام شده، لغو کنند و اصرار عجیبی هم داشتند که بسرعت این کار انجام بگیرد.
ششم: پلیس از ساعتها قبل در جریان بود که احتمالا ملت یک فتنه حسابی راه می اندازند، به همین دلیل از بعد از ظهر اقدام وسیع خودش را برای مبارزه با بدحجابی آغاز کرد.
هفتم: اصولا اپوزیسیون باید به پوزیسیون بیاید، تقریبا همه آنچه از دیشب ملت انجام دادند کمابیش شبیه حرف ها و رفتارهای احمدی نژاد بود. و نمونه مشخص این که یک معترض در محل پمپ بنزین که شما در ده متری اش با سیگار رد بشوید خطرناک است، کبریت کشید تا آنجا را آتش بزند، و اولین اتفاقی هم که برایش افتاد این بود که خودش سریعا آتش گرفت. این دقیقا کاری است که احمدی نژاد دارد با ایران و دولت و خودش می کند.
هشتم: من تا به حال فکر می کردم برای حفظ مملکت باید برای تغییر دولت و حکومت باید تلاش کرد، از چند ساعت قبل به این نتیجه رسیدم که باید بروم ایران و وارد نیروی انتظامی بشوم تا جلوی ملت دیوانه را که واکنشی از دولت دیوانه است، بگیرم. البته احتمالا اگر وارد نیروی انتظامی می شدم، حتما من هم می رفتم برای مبارزه با بدحجابی...
نهم: در ایران بعید است که تا ده سال دیگر یک دولت دموکراتیک و قدرتمند و با ثبات روی کار بیاید، اما اصلا بعید نیست که تا یک هفته دیگر یک انقلاب تصادفی رخ بدهد که دودمان همه مان را برباد بدهد.
دهم: فاجعه پنج تیر را هیچ وقت از یاد نبریم، یک دولت که فکر کردن را تعطیل کرده، با حمایت یک مجلس که بدون کارشناسی تصمیم می گیرد، در عرض یک روز کاری می کنند که ملت عصبی خودشان را آتش بزنند و در همان موقع پلیس برای حفظ امنیت اخلاقی با بدحجابی مبارزه می کند.

چشمم آب نمی خورد که اتفاقی چیزی...
یازده و اهم اخبار: درست در زمانی که همه چیز در حال به هم ریختن است، با یکی از آشنایان که انسان معتقد و مومنی هم هست، تلفنی حرف می زنم، می گوید که در شهر خبر خاصی نیست. یک لینک از نمایشگاه گروهی تعدادی از خانمهای عکاس و نقاش را هم می فرستد که کلی عکس های بامزه و جالب در آن است. تهران، همین است! هر کسی کار خودش را می کند، مثل عبور از تونل وحشت که اسکلتی جلوی آدم ظاهر می شود و همه فریاد می زنند و بعد همه با هم می خندند، همین جوری است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 21:56  توسط مونا  

 

دود سیگارم تو هوا می پیچه و چقدر خوبه که برای چند ثانیه در دود مه آلودش گم می شم. پک بعدی را محکم تر می زنم. می خوام فرار کنم. می خواد فرار کنه. از هر چیزی که توان رودرویی با اون رو نداریم. جلوشو نمی گیرم. کی گفته من باید این کار رو بکنم. هر کسی خودش می دونه. چرا من باید نگران ناراحت شدن دیگران باشم. چرا فکر دیگران باید برام مهم باشه. هرکسی می تونه اونیو که می خواد تصور کنه و منم نه می خوام و نه مجبورم که تصورش عوض کنم. بزار هر کس هر کاری می خواد بکنه چه اهمیتی داره. مهم اینه که خود من بدونم چی کار می کنم. یک سیگار دیگه روشن می کنم و با آهنگ مشترکمون با هاش حال می کنم و باز می رم در بی کرانگی فکر و تصور. جایی که من واقعیم را می بینم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 14:45  توسط مونا   | 

 

دیشب بارون آمد و من زیرش راه رفتم و خیس شدم با یاد تو. خیسی لذت آوری بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 10:12  توسط مونا  

 

همچنان سرگردان و خسته. امروز رفت. دلش نمی خواست بره. هیچکدوم از کاراش اونطوری که می خواست نشد. .....

.....حتما همینطوری باید می شده. حالا چند نفرمون قراره بفهمیم اونی که باید....

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 19:29  توسط مونا   | 

 

 دلم می خواد بشینم و راحت برای وبلاگم بنویسم. اما نمی شه. چون وقتم همش برای روزنامه صرف می شه که خوب یک جورایی هم دوست دارم. باید یک برنامه ریزی درست کنم.

کی ؟ نمی دونم....

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 20:58  توسط مونا  

حمایت